تبليغاتX
پسر پارسی

پسر پارسی

کی میتونه بعد تو محرم راز من بشه
کی میتونه بعد تو همه نیاز من بشه
کی جاتو میگرو دردو دلامو گوش میده
کی دیونه کردنو مثل چشات خوب بلده
بعضی وقتا میامو یواشکی میبینمت
وقتی که غنچه بودی خودم باید میچیدمت
کی بجای من برات شبو لالایی میخونه
شنیدم اون غریبه قدر تورو نمیدونه


غریبه تو رو خدا عشقمو اذیت نکنی
قول مردونه بده بهش خیانت نکنی
قول بده چشای اون هیچموقع اشکو نبینه
قول بده که هیچ شبی چشم انتظارت نشینه
غریبه
غریبه
بگو که عاشقشی همیشه اونو دوس داری
حالا که یاد توه هیچی براش کم نزاری
بگو که عاشقشی همیشه اونو دوس داری
حالا که یار توه هیچی براش کم نزاری
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 11:7 توسط پسر پارسی| |

 

الهی بمیرم اگه باز ببینم غمی تو چشمات
الهی که باشه برای دل من تموم دردات
الهی بمیرم واسه اون نگاهت که اینقدر نجیبه
الهی بمیرم واسه اشک چشمات که خیلی غریبه
بمیرم الهی واسه تو واسه تو ، توکه گریه کردی
تو که لحظه لحظه تموم غمارو با من سر میکردی
دیگه گریه بس کن بذار واسه من تموم غماتو
بذار من بمیرم که طاقت ندارم ببینم چشاتو
بمیرم الهی.........

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 12:1 توسط پسر پارسی| |

از اسمون و از زمین 

دلم گرفته نازنین

دلم میخواد گریه کنم

گریه کنم فقط همین

تو حس و حال این روزام

دلخوشی معنا نداره

وقتی که حتی اینه

تو رو به یادم میاره

بین من و دستای تو

فاصله ها سر نمیاد

انگار که تقدیر حسود

لبخند ما رو نمیخواد

نیستی و از خاطره هات

خیسه تموم لحظه هام

رویای تو هنوز میاد

لحظه به لحظه پا به پام

ثانیه های غربتو

یکی یکی خط میزنم

شاید که تعبیر شه یه روز

رویای با تو بودنم 

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 13:59 توسط پسر پارسی| |

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست

فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 12:58 توسط پسر پارسی| |

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها

زان که در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬

-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی ها رها

خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...

شعر از شفیعی کدکنی

جملات زیبا گیله مرد


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 12:42 توسط پسر پارسی| |

 

درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام

به تماشا ، به نظاره

درجستجوی مسافری غریب

که در خاطره ها جا مانده

سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم

نسیمی گفت:

که در دیروز آرمیده است

اگر نشانی از او می خواهی

فردا در غروب خورشید

بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن

شاید که بیدار شود ، شاید . . .
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 14:32 توسط پسر پارسی| |

 

لبخند که می زنم پیدایم می کنی

باران می بارد، تو از کنارم می گذری

فریاد نمی کشم که بازگردی

می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد

لبخند می زنم،

فراموش می کنم..

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 9:16 توسط پسر پارسی| |

 

سخت ترین دو راهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.

گاهی کامل فراموش میکنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی.

و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید

فراموش میکردی

نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 15:50 توسط پسر پارسی| |

 

روزگارا:

  تو اگر سخت به من میگیری،

  با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

  گرچه دلگیرتر از دیروزم،

  گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،

  لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست

  زندگی باید کرد...!

نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 15:45 توسط پسر پارسی| |

 

درزمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
 

عشق يعني مستي و ديـــوانگي
عشق يعني ز خــــود بيــگـــانگي

عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 

نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 15:25 توسط پسر پارسی| |

 

دل من دیگه خطا نکن
 
با غریبه ها وفا نکن
 
زندگیت رو باختی دل من

مردمُ شناختی دل من

تا به کی سراپا حقیقتی

تا به کی خراب مُحبّتی

هم نشین این و اون میشی

خسته و پریشون و خون میشی

دشت تو وقتی  کویر میشه

مرغ آرزوت اسیر میشه

روبروت سراب

پشت سر خراب

ساکت و صبوری دل من

مثل بوفِ کوری دل من

زندگی رو باختی دل من

مردمُ شناختی دل من

دل من دیگه خطا نکن

با غریبه ها وفا نکن

زندگی رو باختی دل من

مردمُ شناختی دل من

توی خون نشستی دل من

بی صدا شکستی دل من

زندگی رو باختی دل من

مردمُ شناختی دل من

ساکت و صبوری دل من

مثل بوفِ کوری دل من

زندگی رو باختی دل من

مردمُ شناختی دل من …



نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 12:44 توسط پسر پارسی| |

 

درد عشق و انتظار

               دارم زان شب یادگار  

                                     در آن شب سرد پاییز

آهنگ سفر می کردی                    

                 از رهگذری محنت بین  

                                     دیدم که گذر می کردی

 

تو رفتی و دلم غمین شد                      

                 قرین آه آتشین شد  

                                    از آن شبی که بر نگشتی

جهان که شادی آفرین بود  

                  به چشم من غم آفرین شد                                    

                                   از آن شبی که بر نگشتی

از آن شب سرد خزان شبها گذشته                     

                             داستان باده و مینا گذشته

                                         روزگاری بر من تنها گذشته

 

تو رفتی و دلم غمین شد                     

                     قرین آه آتشین شد                                   

                                   از آن شبی که بر نگشتی

منم چو چشمه سرابم

            چو نقش آرزو بر آبم

                                     همچو قصه و فسانه ام

 

بلرزدم زدل نسیمی

                   به وقت زندگی حباب

                                   در زمان بی نشانه ام

  

آرزو، آرزو، ای سراب بی کران

                                       ای امید بی نشان

ای که شعله های تو آتشم زند به جان

                                 عشق من بود گناه من

 

منم عاشق منم رسوا

                   بار غم به دل نشسته ای

منم عاشق منم شیدا

                  مرغ بال وپر شکسته ای

 

چرا از ما تو

         ای زیبا

               رشته ی الفت گسسته ای

نمی پرسی

      ز حال ما

           فارغ  از  این حال خسته ای 

جز به دل مشتاقش غم آهی نمی سازد

              آن که ندارد سوزی دیوانه نمی سازد

                                           سوز دل بود گواه من

 

منم چو چشمه سرابم

           چو نقش آرزو بر آبم

                                    همچو قصه و فسانه ام

 

بلرزدم زدل نسیمی

                   به وقت زندگی حباب

                                      در زمان بی نشانه ام

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 17:20 توسط پسر پارسی| |

به چشمان پریرویان این شهر،

یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمانم نمی خواند ! 

 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند ! 

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود ! 

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،  

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند . 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست. 

 

به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه ! 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید .

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید !

مشیری

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 6:17 توسط پسر پارسی| |

دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم

خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم

من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش

او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت

حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 22:17 توسط پسر پارسی| |

من باهارم تو زمین
من زمینم تودرخت
من درختم تو باهار ـ
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه.
تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
                            تو بزرگی
                                        مث شب.

خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
                              هنوز
شب تنها
            باید
راه دوری رو بره تا دم دروازۀ روز ـ
مث شب گود و بزرگی
                             مث شب.

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
            مث شبنم
                         مث صبح.

تو مث مخمل ابری
                       مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی.
                                اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
                           میون موندن و رفتن
                                                    میون مرگ و حیات.

مث برفائی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلۀ مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی . . .

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه.

نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 12:46 توسط پسر پارسی| |

 
چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها رااز آسمان بیار به زیر

تو را به هرچه گویی،به دوستی قسم

هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته

نوشته شده در جمعه 29 مهر1390ساعت 16:28 توسط پسر پارسی| |

فاصله ...

 آنچنان هم که می گویند دور نیست

گاهی چنان به من نزدیكی

و گاهی چنان دور

كه محو بودنم در تو عجیب نیست

از دلم تا دلت راهی نیست

تو مرا بخواه

تا بدانی فاصله ها بی معنی است ...

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 13:20 توسط پسر پارسی| |

 

وقتی بزرگ می شوی ...دیگر خجالت میکشی

به گربه ها سلام کنی ، وبرای پرنده هایی که

آوازهای نقره ای  می خوانند ، دست  تکان

بدهی خجالت میکشی دلت  شور بزند برای

جوجه قمری هایی که مادرشان  برنگشته 

فکر می کنی آبرویت میرود اگر یکروزمردم

همانهایی که خیلی بزرگ شده اند دلشوره های

قلبت را ببینند و به تو بخندند  وقتی  بزرگ 

میشوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح

خورشید نیاید حتی دلت نمی خواهد پشت

کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را

از نزدیک ببینی دیگر دعا نمی کنی

برای آسمان که دلش گرفته حتی آرزو

نمی کنی کاش قدت می رسید و اشک های

آسمان را پاک می کردی ! وقتی بزرگ

می شوی قدت کوتاه می شودآسمان بالا

می رود و تو دیگر دستت به ابرها

نمی رسد و برایت مهم نیست که توی

کوچه پس کوچه های پشت ابرها

ستاره ها چی بازی می کنندآنها آنقدر

دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی

و ماه - هم بازی قدیم تو - آنقدر کمرنگ

می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش

بگردی پیدایش نمی کنی !وقتی بزرگ

می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی

و تمام پروانه ها را بیرون می کنی

و همراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین

درختها شرکت می کنیو فاتحه ی تمام آوازها

و پرنده ها را می خوانی ! و یک روز یادت

می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم

کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی

جا گذاشته ای! آنروز دیگر خیلی دیر شده

است ... فردای آنروز تو را به خاک می دهند

و می گویند :خیلی بزرگ شده بود ...


 حسین پناهی

         
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 13:8 توسط پسر پارسی| |

 

اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین

اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه تمام خطوط

 تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها

یعنی درآخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا

دوستش داریم ابراز علاقه میکنیمدر همان یک روز

دست بر پوست درخت می کشین . . .روی چمن

میخوابین کفش دوزک ها رو تماشا میکنین . . .سرتونو

را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین .انگار که بار اوله

 اون هارو میبینین و به آنهائی که نمیشناسین سلام

میکنین غصه نباید بخورین ...وگرنه همین یه روز رو هم

 با غصه خوردن از دست میدین شما در همان یک روز

آشتی میکنین ومی خندین می بخشین تازه میفهمین

 عاشق بودین و نمیدونستین این قدر که غرق در

 زندگی بودین هیچوقت نه به کسی محبت کردین

 و نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین

دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا

زندگی میکنن به خیال داشتن عمر نوح.


 

نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 13:16 توسط پسر پارسی| |

 

سلام به شما دوستهای خوبم.

از شما عزیزان خواهش می کنم که نظرتون رو درباره دو

 کامنت دوست عزیزمون  که به اسم یه اسمونی برای پست

 قبلی(مثل باد سردپاییز ،غم لعنتی به من زد )برام گذاشته

 بگین.واقعا من نمیدونم چه جوابی به این عزیزبدم.پس

جواب با شما.لطفا نظرتون رو در این باره بنویسید.

 

کامنت ۱

شما به چه حقی ندونسته در مورد آسمونی که هیچی ازش

نمی دونی این طوری حرف می زنی؟؟؟

تنها چیزی که توی این دنیا پر از عشق و مستی و امیده آسمونه

و شما چه طوری به خودتون اجازه میدین که در موردش این

کلماتو به کار ببرید؟آسمون آبی رو کی تا حالا سیاه دیده که شما

این طوری میگی ....آسمون تنها به خاطر همین تنهاییاش با

 خودش چیکار کرده که هر کسی به خودش اجازه میده که این

طوری حرف بزنه ...متاسفم براتون....

اگه قرار باشه هر کسی که دلش گرفت و غم لعنتی بهش زد 

بیاد و این جوری به آسمون بیچاره بد وبیراه بگه که چیزی

ازش نمی مونه....
 

کامنت۲

 

من نمی تونم باور کنم آسمون قشنگ این طوری در برابر

 حملات شما قرار گرفته می خوام بدونم واقعا نظر  شما

 درمورد آسمون اینه؟؟؟؟

  

نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 13:31 توسط پسر پارسی| |

 

مثل باد سرد پاییز
غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد

تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم
به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی

آسمون تشنه خونی
آسمون مست گناهی
آسمون چه رو سیاهی

اگه زندگی عذابه

یه حباب روی آبه
من به گریه ها میخندم
میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد

آسمون تو مرگ عشقو

توی یاخته هام نوشتی
این یه غمنامه تلخه
که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه شکستم

اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار
من خودم سنگ صبورم

آسمون تیشه ات شکسته

من دیگه رو پام میمونم
منو از تنم بگیری
تو ترانه هام میمونم

اگه زندگی عذابه

یه حباب روی آبه
من به گریه ها میخندم
میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد

آسمون تیشه ات شکسته

من دیگه رو پام میمونم
منو از تنم بگیری
تو ترانه هام میمونم

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 11:6 توسط پسر پارسی| |

 

وقتی نیستی.......

وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم

برای روز مبادا........

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

هر روز بی تاب، روز مباداست.

آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...

آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......

دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....

دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،

دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،

آیینه‌های من همه دیوارند.  

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 11:44 توسط پسر پارسی| |

 

عشق

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلا

به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده ی واگن ها

به شهری که

فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی

ادامه ی این شعر را

تو خواهی نوشت... 

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 14:3 توسط پسر پارسی| |

برای روز میلاد تن من،
              نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

       به رسم عادت دیرینه حتی،
         برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
          به فکر هدیه ای ارزنده هستی

          منو با خود ببر تا اوج خواستن،
            بگو با من که با من زنده هستی

           که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من

            نذار پایان این احساس شیرین،
        بشه بی تو غم فرسودن من

          نمی خوام از گلهای سرخابی،
     برایم تاج خوشبختی بیاری

  به ارزشهای ایثار محبت،
          به پایم اشک خوشحالی بباری


       بذار از داغی دستهای تنها،

    بگیره هرم گرما بستر من
           بذار با تو بسوزه جسم خستم،


     ببینی آتش و خاکستر من

    ای تنها نیاز زنده موندن،
            بکش دست نوازش بر سر من

             به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
          اگه خواستی بیایی دیدن من

             که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من

            نذار پایان این احساس شیرین،
        بشه بی تو غم فرسودن من

نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 14:7 توسط پسر پارسی| |

منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن

همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دمه رفتن

تو چشمات غصه می شینه

همه اشکاتو می بوسم

می دونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی

که از این زندگی خستم

کنارت اونقدر آرومم

که از مرگ هم نم ترسم
تنم سرده ولی انگار

تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو می بندی

و این قصه تموم می شه
هنوزم می شه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دمه رفتن 

تو چشمات غصه می شینه

همه اشکاتو می بوسم 

می دونم قسمتم اینه...........


نوشته شده در دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 17:20 توسط پسر پارسی| |

 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه  صیاد کنید

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان  کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد  کنید

 

*****************************

 وقتی از غربت ایام دلم می گیرد‎‎
 
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 10:7 توسط پسر پارسی| |

 

                قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست ، خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا می‌گفت : از قطره‌ تا دریا راهی ا‌ست‌ طولانی ، راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری

 ، هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.

قطره‌ عبور کرد و گذشت ، قطره‌ پشت‌ سر گذاشت .قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد و هر بار چیزی‌

 از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.

تا روزی‌ که‌ خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند ،

قطره‌ طعم‌ دریا را چشید ، طعم‌ دریا شدن‌ را اما...

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟

خدا گفت:  هست.       قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم ، بزرگترین‌ را ، بی‌نهایت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی‌نهایت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود ، دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد ، اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌

سنگینی‌ عشق‌ را نداشت ، آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت ، قطره‌ از قلب‌ عاشق‌

عبور کرد و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید ، خدا گفت : حالا تو بی‌نهایتی ، چون که

عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است .

دلم به حال عشق می سوزد

زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد

حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردیژ

دیر شده خیلی دیر

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد

سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

و یا شاید نمی فهمیدی

امروز حقیقت را باور می کنی....

اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com


نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 9:38 توسط پسر پارسی| |

 

آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد

                                                                               «سیاوش کسرایی»

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 12:56 توسط پسر پارسی| |

 

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان...

قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا...

قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني...

قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او...

قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصه‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛

قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام.

قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است.

به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟

پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه...
 
                     
 
 
        *************************************      
                                     
                                     پله پله تا خدا                                                                                     
 

دیشب در میان تلاطم زیبای زندگی ام ستارگان را شمردم.

  ۱...۲...۳...تاکجا رفتم؟

 نمی دانم.
 اما به یاد دارم آنان دیگر نوری نداشتند.

 آن روزها ستارگان آسمان زندگی ام مهتابی تر بودند.

 کاش می شد با دستان کودکی ام آنان را بار دیگر رنگی می دیدم.

 امروز شب را دیدم.

 شبی تاریک و ظلمانی.

 گشتم و گشتم. ستارگانم را یافتم.

 با دستان خود آنان را پرنور و رنگین ومهتابی کردم.

  امروز تو را می بینم در دل وسعت خویش.

 و من با خود ابدیتی خواهم ساخت به وسعت تمام تمام ستارگان.

راستی چه کسی می داند دستان من تا کجای آسمان پیش رفتند؟

 و من باز هم می شمارم.

 ۱...۲...۳...

این بار را پله پله تا خدا پیش می روم.

 

                                                                                                                      
نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 13:21 توسط پسر پارسی| |

 

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

گر عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

 

دوستای خوبم سلام امروز می خوام یه چیز متفاوت از دیگرنوشته هام بنویسم.

درواقع می خوام ازتون یه خواهش کنم.

برای یکی از دوستای خوبمون"ملینا" نویسنده ی وبلاگ زیبای" قصه ی دلم"یه

مشکلی پیش اومده که حسابی باعث پریشانی و از دست دادن روحیه اش شده ،

باور کنید من هم نمی دونم مشکلش چیه ولی دوست دارم و ازتون به عنوان یک

 برادر کوچکترخواهش دارم که براش خالصانه دعا کنید تا مشکلش انشاءا...

ختم به خیر بشه.ممکنه فردا برا هر کدوم از ما مشکلی پیش بیاد مطمئنا اون

 موقع دوست داریم که دیگرون برامون دعا کنن. پس ملینا رو از دعاتون

 بی نصیب نذارین تا انشاءا... مشکلش برطرف بشه و با روحیه ای خوب بین

مابرگرده تا دوباره از نوشته های خوبش بهرمند شیم.

                                                    (ملینای عزیز انشاءا... مشکلت هرچه زودتر برطرف شه)

نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 10:38 توسط پسر پارسی| |

Design By : nightSelect.com